Tuesday, May 02, 2006

!محمد رضا شاه مخالفان خود را جلوی شيرهای درنده هم می انداخت

(سايت "فرهنگی، اجتماعی، دانشجويی" پرسمان (جمهوری اسلامی
:متن كامل

ترم اول كه تمام شد، يك راست رفت بهشت زهرا عليهاسلام، قطعه شهداى 22 بهمن 57؛ با چفيه‏اش، گرد و غبار روى قاب عكس را پاك كرد و پس از خواندن فاتحه‏اى، نشست سر قبر و رو به عكس كرد و گفت:

راستى دايى محسن! تابستون كه فرصت مطالعه رو پيدا كردم، ياد «شير يا خط» تو افتادم... سال 56 بود نه... يادته همون روزى كه مرا بردى خيابون تا برام بستنى بخرى... سر راه كه به على، پسر همسايمون، رسيدى، سر اين كه كى تو اون تابستون گرم تو صف نانوايى سنگكى واسه دو تا خونواده نان بخره، كارتون به شير يا خط رسيد و تو با بالا انداختن يه يك تومنى رو هوا و قايم كردنش ميان پشت و كف دستات، به على گفتى «شير يا خر» و بعد على گفت: خر و تو هم بعد از اين كه سكه را رو كردى، گفتى: شانس ما را؛ هميشه گير اين شير آدم خوار مى‏شيم و بعد رفتى تو صف نانوايى؟

آن روز، منزل يه اتفاقى افتاد كه فرصت نكردم بهت بگم؛ آخه همون روز تو و على رو گرفتن و ديگه تو رو نديدم تا روزى كه در زندان‏ها شكسته شد و تو و على وارد حياط خونه شديد و سرپايى يه چيزى خورديد و وقتى مى‏خواستى برى، به من گفتى: حسين جون! خره در رفته، مونده اون نشونى‏هاى شير مردم خوار... و ديگه تو را نديدم؛ مگه همين جا؛ البته دايى دلخور نشى؛ منظورم اين طورى حرف زدن و خلوت كردن با تو است والاّ همه جا هستى؛ تو مسجد، تو كوچه، تو مدرسه و شب‏هاى عاشورا تو هيئت. وقتى ميدان‏دار وسط سينه‏زنى، يكى يكى نام شهيداى محله را بر زبان مى‏آره و به تو كه مى‏رسه و مى‏گه «محسن چه شد...»؟ همه با هم مى‏گن، شهيد شد... «على چه شد...»؟ شهيد شد... .

اون روز خونه كه اومدم، خواستم اداى تو رو دربيارم. گمونم سال 55 بود؛ يه تومانى را بالا انداختم و گفتم: مامان! شير يا خر؟ يهو مادرم مث كسى كه برق بگيردش، يكه خورد و گفت: خدا مرگم بده... بچه كى اينو يادت داده؟ منم گفتم: دايى محسن و مادرم عصبانى شد و گفت: بى‏خود؛ مى‏دونى حسين جون! اين خره... نه... نه، منظورم، اين خطّه، اين شاهه، يه شيراى آدم‏خوارى داره كه هر كه به او بگه خر، مى‏اندازه جلوشان و اونا هم يه لقمه چپش مى‏كنن. يه دفعه بيرون نگى خر!

راستش دايى! امسال تابستون فرصت پيدا كردم و كتاب‏هاى تاريخى زيادى رو خوندم؛ خاطرات دو جلدى حسين فردوست، خاطرات اشرف پهلوى، خاطرات سوليوان (آخرين سفير آمريكا تو ايران)؛ خاطرات منصور رفيع‏زاده (آخرين رئيس شعبه ساواك در آمريكا)، خاطرات ملكه مادر و... . حالا مى‏فهمم كه آمريكايى‏ها چه خرى داشتند و دور و بر اين خر آمريكايى، چه جنس قماشى بودن كه مادر شاه هم ازشون به «خر گردن كلفت» ياد مى‏كرد و حالا مى‏فهمم كه منظور از شير با خورشيد و شمشيرى كه اون طرف سكه خودنمايى مى‏كرده، همون شيرى بوده كه براى اجنبى‏ها موش بود و براى يكى مث تو، شير آدم‏خوار؛ شيرى كه نقش مارهاى ضحاك را بازى مى‏كرد و غذاش، مغز سر غيرتمندان اين سرزمين بود.

(١) يك روز محمدرضا كه خيلى ناراحت بود، به من گفت: «مادر جان! مرده شور اين سلطنت را ببرد كه من، شاه و فرمانده قوا هستم و بدون اطلاع من هواپيماهاى ما را برده‏اند ويتنام». آن موقع جنگ ويتنام بود و آمريكايى‏ها كه از قديم در ايران نظامى داشتند، هر وقت احتياج پيدا مى‏كردند، از پايگاه‏هاى ايران و امكانات ايران به نفع خود استفاده مى‏كردند و حتى اگر احتياج داشتند، از هواپيماها و يدكى‏هاى ما براى پشتيبانى از نيروهاى خودشان در ويتنام‏استفاده مى‏كردند؛ حالا بماند كه چقدر سوخت مجانى مى‏زدند و اصلاً تمام بنزين هواپيماها و سوخت كشتى‏هايشان را از ايران مى‏بردند. همين آقاى ارتشبد نعمت‏الله نصيرى كه ما به او مى‏گفتيم «نعمت خرگردن» و يك گردنِ كلفتى مثل خر داشت، مى‏آمد خدمت محمد رضا - و گاهى من هم در اين ملاقات‏ها بودم - مى‏گفت: آمريكايى‏ها فلان پرونده و فلان اطلاعات را خواسته‏اند! و محمدرضا مى‏گفت: بدهيد.١

(٢) ... در بين فعالان بى‏شمارى كه شديداً ضد شاه بودند، يك معلم تبريزى وجود داشت كه در صحبت‏هاى عمومى خود مكرراً القاب بسيار زشت به شاه نسبت مى‏داد و به همين خاطر، توسط ساواك بازداشت شد. او حتى بعد از ضرب و جرح‏هاى شديد، كوتاه نيامد؛ از اين رو، ساواك وى را به زندان اوين منتقل نمود. او با وجود شكنجه شدن در اوين، به نطق‏هاى آتشين خود عليه شاه ادامه داد.

هنگامى كه جريان اين مرد به گوش شاه رسيد، او خيلى ساده گفت: «به جاى الاغ، بايد اين فرد را جلوى شيرها انداخت». يك هفته بعد، شاه و نزديكانش به باغ وحش خصوصى او رفتند؛ تيمسار نصيرى نيز حاضر بود. به محض اين كه مرد زندانى را از اوين آوردند و چشم او به شاه افتاد، فرياد زد: «خون‏آشام! مستبد! قصاب!»

ناظرين كه شوكه شده بودند، گوش‏هاى خودشان را گرفتند تا حرف‏هاى مرد زندانى را نشنوند؛ اما شاه خنديد و به نگهبانان گفت: كار نداشته باشند. در اين موقع، عَلَم، براى خودشيرينى گفت: «بايد دهان اين مرد را با سرب گداخته پر كنيم» و بقيه افراد حاضر نيز با علامت سر، اين نظر را تأييد كردند. در حالى كه مرد خشمگين همچنان به فحاشى‏هاى خود ادامه مى‏داد، شاه به نگهبانان اشاره كرد و در يك چشم به هم زدن، آنها مرد را به داخل قفس شيرها پرتاب كردند و شيرهاى گرسنه، بلافاصله بر سر مرد فرود آمدند.

شاه فرياد زد: «تو بودى كه جرأت مى‏كردى به ما فحش بدهى»!

در حالى كه چشم‏هاى شاه از هيجان برق مى‏زد، به حصار قفس شيرها نزديك‏تر شد و با ذوق و شوق، تكه تكه شدن مرد و خورده شدنش توسط شيرها را نظاره كرد و هنگامى كه شاه به اندازه كافى حظّ بصر برد، در حال رفتن رو به نصيرى كرد و خيلى راحت گفت: «حالا ديگر شما يك آدم خاطى كمتر داريد».

هنگامى كه در سال 1976 م. به تهران بازگشتم، نصيرى تأييد كرد كه هنگام كشته شدن آن مرد، وى نيز در باغ وحش سلطنتى حاضر بود و گفت:

«من باور نمى‏كردم آنها دست به چنين كارى بزنند؛ وقتى كه آنها او را جلوى شيرها انداختند، من روى خودم را برگرداندم؛ چون نمى‏توانستم آن صحنه را تماشا كنم».

البته من اين حرف تيمسار [روى برگرداندن‏] را باور نكردم.٢

پى‏نوشت:

١. ملكه پهلوى، خاطرات تاج الملوك همسر اول رضا شاه و مادر محمد رضا پهلوى، ص 387.
٢. خاطرات منصور رفيع زاده، آخرين رئيس شعبه ساواك در آمريكا، صص 281-279.

0 Comments:

Post a Comment

Note: Only a member of this blog may post a comment.

Links to this post:

Create a Link

<< Home